سلام.عیدتون مبارک.امیدوارم که یه وبلاگ خوبی داشته باشیم.فکر نکنم که تو وبلاگ هدف خاصی(سیاسی،مذهبی،اجتماعی و...)داشته باشیم،اما از تمام بچه های 101و102میخوام به من(سجاد الوندکوهی102)مراجعه کنن تا اسمشون رو به عنوان نویسنده بذارم.گفتم که هدف خاصی نداریم اما شما میتونید مطالبتون،عکساتون،عکسامون و و و رو بین بچه ها به اشتاک بذارید.
حرف دیگه ای ندارم.شاد باشید
+ نوشته شده در
89/09/04ساعت 21:1  توسط shadow
|
+ نوشته شده در
89/11/26ساعت 17:12  توسط shadow
|
پيرمردي تنها در روستایی زندگي مي كرد . او مي خواست
مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه
مي توانست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و
وضعيت را براي او توضيح داد:
" پسرعزيزم
من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم
اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت.
من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل
مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.
دوستدار تو پدر "
پيرمرد
اين تلگراف را دريافت كرد.
" پدر, به خاطر خدا مزرعه را
شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام. "
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده
شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند. پيرمرد
بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي
خواهد چه كند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين
بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم.
نوری اگه مطلب رو خوند،تو نظرات آدرس وبلاگش رو بذاره
+ نوشته شده در
89/10/06ساعت 18:3  توسط shadow
|